هیچوقت نمیدونست اینقدر مهمه....نمک رو میگم....گاهی به اندازه ی زهری داره که روی زخم میپاشن و زجرمیدن ...گاهی طعم حالت رو عوض میکنه و دلچسب میشه....گاهی زیاد میشه و دل رو میزنه....و گاهی مثل قند تودل آدم آب میشه که نمک به اون عبارت میچسبه و جذابش میکنه ...گاهی هم برای جلو گیری از پوسیدن به خورد همه چیز میدن....چقدر این نمک داستان و ایهام داره...امروز و دیروز و دیروزتر بین خطوط دیوار اتاقم دنبال بهانه بودم برای نشنیدن تیک تیک ساعت....دلم میگیره وقتی میبینم داره میگذره ...که بغض گلومو و گرفت و شکوفه سیبم باز همدمم شد ودیدم چه جالب اگه به چیزی بپردازم که تاحالا اینقدر برام مهم نشده بود....یادم رفت که نمک وقتی اسم بزرگتری روش بیاد غوغا میکنه....
حالا دلم میخواد باهمین نعمت عجیب دعا کنم ...که خدایا اگر قراره حرفام نمک بشه رو زخمی ...لالم کن.....اگه قراره حال دل آدمهای زندگیم خوب بشه نمک ذهنم رو زیاد کن ...اگه قراره بودنم حوصله هاشونو سرببره آب بشم و اگه قراره شیرین بشه اوقاتشون به قندنمک کارها اضافه کن و اگه قراره دلم با گناه بپوسه از نمک نام اهل ولا به دلم نوربتابون که نپوسم ...دلم گرفته....همین روزاس که سربه کوه و بیابون بذارم...البته چندتا نقطه گلچین کردم که خیلی قشنگه ...منتظر وقتشم که......
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 20:09