وبعضی چیزها جذابیت عجیبی دارند ...
وقتی از یک خیابان یا کوچه ای میگذری که گوشه اش هنوز زمین زراعیست....دیوانه کننده است .در همهمه ی شهر یکی هنوز هم کنار همین شهر در کوچه ها و محله ها بذر میکارد و امید درو دارد.و این عالی ترین حال دنیاست شاید.
واما پای ثابت مزارع که همان مترسک, است ...
تو بااین آغوش باز و چهره مهربان برای ترسیدن ساخته شدی؟
نه ...درحقت ظلم کردند .تو جزءی از عطر جوانه هایی ومهر تورا پرنده ها میفهمند نه کشاورزی که تو را ساخته که بترسانی.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~◇◇◇◇◇◇◇◇~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آدم گاهی
حواسش پرت میشود...
و غذا از دهن می افتد
چای یخ میکند
کاغذ خط خطی میشود
درس چند خط در میان خوانده میشود
تلفن خودش را میکُشد
تاکسی هی بوق میزند
بعد که به خودش می آید
میگوید من فقط داشتم یک لحظه فکر میکردم...
فقط یک لحظه...
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان