خرید بک لینک
امشب مثل خیلی وقت های دیگه چشم باز کردم و دیدم کنار بهارا توسکوت نشستم و کلی حرف دارم واسشون .نارنجم یادته چقدردبه گل و درختای کنار بهارا میرسیدیم .؟..حالا بزرگ شدن .قد کشیدن و جای ماها رو خالی نگه داشتن .سکوت ممتد گلزار طوری بود که نق نق های من پیدانبود.

میترسیدم .اماباید دلم پیش بهارا آروم میشد .حیف که مجال خوندن حرفای شیرین خدا کنارشون نبود .اما همون لحظات هم خیلی خوب گذشت.دیشبم مادرمو بردم دور دور کلی خودمو لوس کردم و چهره ی خسته ی مادرم مثل ماه لبخندی زد و شهر رو تماشا کرد و ستاره هاهم همراهمون بودن.این شبهاآسمون خدا دیدنیه ....هرجا میری پره از حرف نه ماه مثل قبله نه خورشید ....واین حال و هوارو کسی میفهمه که نگاهش همیشه خیره به آسمون خداست ...

کافیه با دقت ببینی اینقدر بهارا کنار نور ماه زیبا بودن که نگو .مخصوصا همون گمنام اولی همون که از اول کنارش بودم و حالا هروقت میرم انگار بهم میگه بی معرفت چرا اینقدر دیر....

ببخش که بهانه ی دیدنت شده نقطه ی انفجار بغضم .ولی توهستی و روزی خور خدایی .مننم یادت بمونه .

برچسب: نویسنده: رها مرادیان تاريخ: شنبه 24 آذر 1397 ساعت: 23:27

صفحه بندی