هرشب یک مشت برمیداشت با قصه به خورد خاطراتم میداد .بعدباهم آب انار میخوردیم و در کنار کرسی کنار آغوشش تمام قصه هازنده میشدند.گیسوهای نوه اش را میبافت انگار که قالی کاشان در دستش گره میخورد....مادربزرگم بی مثال ترین آدم زندگی بود که همه ی محبت هایش را با دست پر من داد و رفت...حرمت مهمان.شادی دیگران و دلخور نبودنشان ...محبت بی منت و هر چه خوبی بود در قلب مهربانش سر ریز شده بود.ایکاش دست قضا میگذاشت دوباره ببینم تکرار واقعی محبت را....دلتنگم برای واقعیت هایی که حالا همه اش شده مجاز .... ادمها این روزها نیستند ...مجازی عاشق میشوند مجازی احمق میشوند مجازی زندگی میکنند ومجازی آدمند....
ودلم میخواست راه میرفتم یک عالمه ....یا بالای یک تپه بودم تا خورشید دلش بگیرد و غروب کند...
محرم تمام شد...
آقا ....دوباره کی دلم را آتش میزنی عطر سیب....
دوباره کی سیاه هارا میخری تا ته صف دست روی صورتم بگیرم و آه بکشم تا بخری مرا...
در باز کن ....غریبه ها زیادند نگذار برای گم کردنت سیلی بخورم....در خانه اهلت که نباشد بدجور نااهلیم....
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 20:09