برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
قلمم را میگویم .امروز میفهمد هیچ چیز خوب نیست.ودرگوشی به دلم میگوید دعا کن.ومن باز همه چیز را به دید عبرت میبینم که نکند قلم فکرم خوب بنویسد و انرژی مثبت باشد برای یکی از شماها وحال و هوای شکوفه سیب به واسه ی قلمم بهاری باشد نه خزان .
اما ناخداگاه گاهی به دلم می افتد خوب نیستی,د ..دروغ بلد نیست دلم.من هم باور دارم و فقط دعا بلدم.
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان

چون راست گفتی .چون نترس بودی .چون دلت میخواست بری .چون زنده ای .چون خیلی بزرگی
دعا کن .دعاکن که تکه تکه بشم مثل خودت...میدونم لیاقت ندارم...حالا یه بارم بدها خوب بشن چیزی نمیشه....
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان

چه غم که خلق به حسن تو عیب میگیرند
همیشه زخم زبان خونبهای زیباییست
اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشاییست
شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهاییست
کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پَر زدن مرغهای دریاییست
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
تصادف کردم بعد از دو سالولی برای اولین بار مث یه مرد پای حقم وایسادم.البته مقصرم نبودم ولی خداییش خیلی هم ناراحت شدم .دوندگی و درست شدنشو...ولی چون حق با من بود و چون خانم محترم خاطی با پررویی اومد و
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان
یه بغض قدیمی رو حس میکنم
که از آرزوی حضورت پُره
میخواد پَر بگیره دل عاشقم
ولی بیتو دائم زمین میخوره
یه دیوار شده بین ما فاصله
که من با غرورم اونو ساختم
میدونم که از مرز این فاصله
اگه رد نشم عمر
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان