![]()
خیلی عزیزه برام .نمیدونم چرا ولی تنها چیزی که آرومم میکنه اینه که ساعت ها برم ...
مخصوصا شبها مربوط به جاده حرف مثل برزخه ...میترسی ...همه جاتاریکه و فقط خودتی و خدا اینقدر میخوای بری تا به صبح برسی ...
مربوط به جاده حرف یه جایی که دوطرف کوه و بیابونه و آدمها به سرعت از کنارت رد میشن ..مثل دنیای واقعی وسرگردونی این دنیا که با اینکه خیلی ها کنار ادمن ولی تنهاست...ومیخوای بری تا به مقصدی برسی که تهش خداباشه ..خوب باشه ..صداقت باشه ... و ..بارون
چندروز پیش بارون ... توفیق اجباری منتظربودم تو ماشین ...یک ساعتم طول کشید ...اما خیلی خوب بود
جاتو خالی کردم نارجم...مثل بارون کربلا ...
برچسب:
نویسنده: رها مرادیان