خرید بک لینک
حرف از عوض شدن محیط بود .وآدمهایی که یارسالت محیط را نمیفهمند یا نمخواهد محیط رسالتی به گردنش باشد.اما دنیایی از همه ی دلسوزی هاروی سرم آوارشد.یعنی تمان این خستگی ها.دوندگی ها.سختی هاو..بیهوده بوده!یعنی از همه ی عشقی که بخاطرش از آسایشم گذشتم اینچنین تعبیر شده.؟نمیفهمم.چراوقتی اجازه تفسیردیگران رابه خودم ندادم .تفسیرشدم!انگار هیچ کدام از آدمهارا نمیشناسم.حس بی اعتمادی خیلی بدتر از نبود همپا و همراه هست.خودم رانمیشناسم. کسی را که بااصول و خوبی ها ساختم و تربیتش کردم راقبول ندارم.هیچ کس نبود که بی اندازه قبولش داشتم و مراشکست.مثل دیواری بلند که جاخالی کند و زمینت بزند.من واقعا این معادلات رانمیفهمم.حالا به اصل همه چیز شکاکم.تشویشم بیشتر شده.

اصلا من را میشناسید؟من کی ام؟

کسی که مرا میشناسد چگونه تفسیرم میکند.

من سالهاست که دیگر حسابی برای بقیه بازنکردم.

اما واقعا حقیقت ماجرا چیست که نمیفهمم...!

+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۵ساعت 16:12 توسط پیچک |

برچسب: نویسنده: رها مرادیان تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 19:36

صفحه بندی