خاطراتم زنده شد .چهارسال از اون گریه ها گذشت
یادته نارنجکم از یه زمانی اومدی که تنها نرم
.وقتی که کمرشکن رفتارهای محقانه ی کسی بودم و هیچ پشتوانه ای جز خدانبود....
اشکهایی که عین سد شکست
اینقدر شکسته بودم که شکست .از اون روز عاشقشون شدم و هر هفته پیش هم بودیم .چقدر این لاله ها دلبری بلدن .نمیدونم چرا اینقدر دوسشون دارم .حالا هنوزم هدیه ی زمینی هارو یدک میکشم و درد امونمو میبره.هنوزم دلم فریاد داره از بعضی توهین ها ولی بازم سکوت میکنم و با بی غیرتی رد میشم .تاوان سختی داره بخوای فقط بگذری .....من به این حال خوب فراموش کردن بدیها دلخوشم.
دیروز تو مدرسه اوج کوچیکی یه آدم رودیدم واز عمق وجود دلم سوخت.....
دستت درد نکنه خانم باتجربه ...بخاطر تو رفتم پیش بهارام .ممنونم
برچسب: بهارا,
نویسنده: رها مرادیان