تو این مدت به اندازه ده سال پیر شدم
از بس نامردی دیدم
خندم میگیره وقتی میگن تو زیادی خوب بودی اینه گناهت ...
دیگه هیچی جانذاشتن ...
از نزدیک ترین آدمای زندگیم گرفته تا اونایی که هیچ دلیلی جز آروم کردن دل مریضشون نداشتن واسه له کردن من
دیشب خیلی دلم سوخت
منو ببخش خدایا که ....
برای اولین بار
به این نتیجه رسیدم که هرچه زودتر باید رفت
خودمو بالای بلندی دیدم که
چه راحت میشه پرید و راحت شد
اگه اینجوری همه بخوان از جنازه احساساتم پل بسازن برا آرامششون .دیگه چشمامو میبندم
رو همه چیز ....
نقش بهترین هر چیزی رو برای همه کس بازی کردن ثابت کرد که آدمها ذره ای برا خوبیت ارزش قائل نیستن
فقط هرجا خواستن پرتت میکنن ...حالا هرجا که شد
فقط یه تلنگر دیگه لازم دارم تا ...
جوری گم و گور میشم که دست هیچ بشری به من وبچه هام نرسه
خسته ام
فراتر از توان یک زن یک آدم